جهار سال در ارزنجان بودند وهفت سال در لارَنْده، ودر لارَنده خدمت مولانا جلال الدين را در سن هزده سالكي كدخدا ساختند ودر ثلاث وعشرين وستمائه سلطان ولد متولد شد وجون سلطان ولد بزرك شد، هر كس ايشان را نشناختي وبا مولانا جلال الدين بديدي برادران بنداشتي، وبعد از آن سلطان ايشان را از لارنده به قونيه استدعا كرد ومولانا بهاء الدين ولد آنجا به جوار رحمت حق بيوست.
به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافتهاند كه:"جلال الدين محمَّد در شهر بَلْخ شش سأله بود كه روز آدينه با جند كودك ديكر بر بامهاي خانههاي ما سير ميكردند. يكي از آن كودكان با ديكري كفته باشد كه: بيا تا از اين بأم بر آن بأم جهيم! جلال الدين محمَّد كفته است: اين نوع حركت از سك و كربه وجانوران ديكر ميآيد. حيف باشد كه آدمي به اينها مشغول شود. اكر در جان شما قوتي هست بياييد تا سوي آسمان بريم ودر آن حالت از نظر كودكان غايب شد. كودكان فرياد برآوردند. بعد از لحظهاي رنك وي ديكركون شده وجشمش متغير كشته، باز آمد.
كفت: آن ساعت كه با شما سخن ميكفتم ديدم كه جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما بركرفتند وبه كرد آسمانها كردانيدند وعجايب ملكوت را به من نمودند، وجون آواز فرياد وفغان شما برآمد، بازم به اين جايكاه فرود آوردند". از مريدان وتربيت يافتكان مولانا بهاء الدين ولد وبه سبب اشراف أو بر خواطر در خراسان ترمذ به سيد سِرْدان مشهور بود.
همان روز كه مولانا بهاء الدين ولد فوت شد، وي در ترمذ با جمعي نشسته بود كفت:"دريغا كه حضرت استاد وشيخم از اين عالم رحلت فرمود! " وبعد از جند روز به جهت تربيت مولانا جلال الدين به قونيه متوجه شد وخدمت مولانا مدت نه سال تمام در خدمت وملازمت وي نيازمندي نمود وتربيتها يافت.